رفع تحریم یا رفع تهدید کدام در اولویت است؟

۱۰:۵۲ – ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
باشگاه خبرنگاران جوان؛ مهدی سیف تبریزی * – اظهارات اخیر مارک روبیو در حاشیه کنفرانس امنیتی مونیخ، بار دیگر تناقض بنیادین در رفتار سیاست خارجی ایالات متحده در قبال ایران را آشکار کرد؛ تناقضی که سالهاست بهعنوان یکی از مؤلفههای ثابت راهبرد واشنگتن علیه تهران عمل میکند. روبیو در گفتوگو با بلومبرگ مدعی شد رئیسجمهور آمریکا، با وجود دشواریها، همچنان ترجیح میدهد از مسیر توافق با ایران به حلوفصل اختلافات برسد و به این گزینه «فرصت دیگری» بدهد. اما این گزاره دیپلماتیک، ساعاتی بعد، با سخنان صریح و بیپرده دونالد ترامپ در هواپیمای ایرفورس وان عملاً خنثی شد؛ جایی که ترامپ «تغییر حکومت در ایران» را «بهترین حالت ممکن» توصیف کرد.
این همزمانی تصادفی نیست. در حالی که رسانهها از برگزاری دور جدید گفتوگوها میان نمایندگان ایران و آمریکا در وین خبر میدهند، واشنگتن بار دیگر همان الگوی آشنا را فعال کرده است: ارسال پیامهای دوگانه، ترکیب دیپلماسی لفظی با تهدید سیاسی، و تلاش برای تحمیل مذاکره از موضع فشار. تجربه سالهای گذشته نشان داده است که این الگو نه ناشی از سردرگمی، بلکه محصول یک محاسبه آگاهانه است؛ محاسبهای که هدف آن نه حلوفصل پایدار اختلافات، بلکه مهار توانمندیهای ایران و نگهداشتن «سایه تهدید» بهعنوان اهرم دائمی فشار است.
اعتراف به بازدارندگی ایران؛ دلیل پنهان چرخش واشنگتن به سمت مذاکره
نکته کلیدی در سخنان وزیر خارجه آمریکا، اذعان صریح به «تمایل و توانایی» ایران برای هدف قرار دادن منافع و حضور نظامی ایالات متحده در منطقه است. این اعتراف، در واقع بیان رسمی همان واقعیتی است که سالهاست در محاسبات پنهان نظامی و امنیتی غرب جریان دارد: گزینه نظامی علیه ایران نهتنها پرهزینه، بلکه اساساً غیرقابل پیشبینی و مهارنشدنی است. در ارزیابیهای راهبردی غرب، چند عامل بهصورت همزمان هرگونه ماجراجویی نظامی علیه ایران را با تردید جدی مواجه کرده است.
نخست، ناتوانی ساختاری آمریکا در محاسبه دقیق پاسخ ایران؛ پاسخی که محدود به یک جغرافیا یا یک بازه زمانی نخواهد بود و میتواند طیفی از ابزارهای مستقیم و غیرمستقیم را در بر گیرد. دوم، خطر گسترش کنترلنشده جنگ در سطح منطقهای؛ سناریویی که در آن، متحدان آمریکا در غرب آسیا بهویژه رژیم صهیونیستی در معرض هزینههایی قرار میگیرند که نه واشنگتن توان مدیریت آن را دارد و نه افکار عمومی داخلی آمریکا آمادگی پذیرش چنین موضوعی. سوم، توان ایران در تعریف «زمین بزرگتر درگیری»؛ به این معنا که تهران قادر است دامنه تقابل را فراتر از محاسبات کلاسیک نظامی آمریکا گسترش دهد و معادلات را بهکلی برهم بزند.
در چنین چارچوبی، چرخش آمریکا بهسوی مذاکره نه از موضع قدرت، بلکه از موضع احتیاط و حتی نگرانی قابل فهم است. نمایشهای مقطعی قدرت، رزمایشها، تهدیدهای رسانهای و اظهارات تند مقامات آمریکایی، بیش از آنکه مقدمه اقدام نظامی باشد، کارکردی روانی و سیاسی دارد: سوق دادن ایران به میز مذاکره در شرایطی که واشنگتن امیدوار است بتواند بخشی از اهداف راهبردی خود را بدون پرداخت هزینه جنگ محقق کند. این همان نقطهای است که دیپلماسی آمریکایی، ماهیت ابزاری خود را عیان میسازد.
مذاکره از منظر ایران؛ رفع تحریم یا تداوم شمشیر داموکلس؟
در سوی دیگر این معادله، ایران با تجربهای انباشته از بدعهدیها، خروجهای یکجانبه و نقض آشکار توافقات پیشین مواجه است. از این منظر، اصل ورود به مذاکره نه تابو است و نه نشانه ضعف؛ آنچه تعیینکننده است، چارچوب، هدف و نتیجه مذاکره است. اگر مذاکره صرفاً بهمنظور «کاهش موقت تنش» و «برداشته شدن موقت سایه جنگ» انجام شود، بدون آنکه به رفع واقعی و قابل راستیآزمایی تحریمها بینجامد، در عمل چیزی جز تثبیت همان شمشیر داموکلس بر فراز سر ایران نخواهد بود.
واقعیت آن است که راهبرد آمریکا، حتی در صورت دستیابی به یک توافق محدود، متوقف نخواهد شد. تجربه نشان داده است که واشنگتن تمایل دارد پس از هر توافق، پروندههای جدیدی را بگشاید: از مسائل موشکی گرفته تا نقش منطقهای ایران و حتی موضوعات غیرمرتبطی که صرفاً بهعنوان ابزار فشار طراحی میشوند. در چنین سناریویی، مذاکرهای که با نیت «رفع سایه جنگ» آغاز شده، میتواند به زنجیرهای پایانناپذیر از مطالبات جدید بدل شود؛ زنجیرهای که هدف نهایی آن فرسایش تدریجی قدرت بازدارندگی ایران است.
از همین رو، منطق سیاست خارجی ایران بر یک اصل بنیادین استوار است: مصالحهای که به رفع تحریمها منجر نشود، ارزش راهبردی ندارد. این اصل نه از سر لجاجت، بلکه بر پایه محاسبهای عقلانی شکل گرفته است. تحریمها ابزار اصلی فشار آمریکا هستند و تا زمانی که این ابزار بهطور مؤثر کنار گذاشته نشود، تهدید نیز به اشکال مختلف بازتولید خواهد شد. مذاکرهای که این واقعیت را نادیده بگیرد، عملاً به بازتولید همان چرخه فشار کمک میکند.
سناریوهای پیشرو؛ از دیپلماسی مشروط تا تداوم فشار
با کنار هم گذاشتن دادههای موجود، میتوان چند سناریوی محتمل را ترسیم کرد. در سناریوی نخست، ایران با رویکردی قاطع و مشروط وارد مذاکرات میشود و رفع عملی تحریمها را بهعنوان پیششرط هر توافقی مطرح میکند. در این حالت، یا آمریکا ناگزیر به عقبنشینی واقعی از سیاست فشار میشود، یا مسئولیت شکست مذاکرات بهروشنی متوجه واشنگتن خواهد بود. سناریوی دوم، پذیرش یک توافق حداقلی بدون رفع ساختاری تحریمهاست؛ مسیری که احتمالاً به تشدید مطالبات آمریکا در حوزههای موشکی و منطقهای منجر خواهد شد و تهدید را به شکلی مزمن بازتولید میکند. سناریوی سوم نیز تداوم وضع موجود است؛ وضعیتی که در آن، بازدارندگی ایران همچنان عامل اصلی مهار ماجراجویی نظامی آمریکا باقی میماند و دیپلماسی در حد یک ابزار تاکتیکی برای واشنگتن عمل میکند.
در مجموع، آنچه امروز از واشنگتن شنیده میشود از سخنان نرم در مونیخ تا اظهارات تند در ایرفورس وان بیش از آنکه نشانه تغییر راهبرد باشد، بیانگر تلاش برای مدیریت یک بنبست است. بنبستی که ریشه آن در ناتوانی آمریکا از تحمیل اراده خود بر ایران قرار دارد. در این میان، سیاست عقلانی ایران ایجاب میکند که هرگونه مذاکره، نه با امید واهی به تغییر رفتار آمریکا، بلکه با تکیه بر قدرت بازدارندگی و با هدف مشخص رفع تحریمها پیش برود؛ چرا که تنها در این صورت است که «سایه جنگ» واقعاً از سر کشور برداشته میشود، نه آنکه به شکلی دیگر و با نامی تازه، بازگردد.